تنها اسکار ایران
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ 

حوصله کنید و تا آخرش بخونید . اصلا میخواید اول از آخرش شروع کنید. بیخیال ، فکر کنم ارزشش رو داشت که یک سال چیزی ننویسی و بعدش بخوای از موفقیت یک فیلم ایرانی در اسکار مطلبی بنویسی . واقعا جای غرور  و افتخاره  برای هر ایرانی . یه چیزایی مث قهرمانی تو جام جهانی فوتبال . فیلمی زیبا و مبهوت کننده از اصغر فرهادی که البته نظرم رو دربارش تو آخرین پستم نوشته بودم. ولی این روزها هم با اینکه زمانی ازش گذشته وظیفه دارم بعد یه سکوت طولانی ، از شوکه شدن خودم و از جدایی بنویسم. تو این پست زیاد از خودم چیزی نمیخوام بنویسم ، چون تو پست قبلیم به اندازه کافی نوشتم ، بیشتر میخوام از زبون دیگران حرف بزنم شاید بهتر باشه و قدر این فیلم رو بیشتر بدونیم.

جدایی

فرهادی عزیز درود و صد آفرین  بر تو که حس غرور و وطن گرایی رو در ما تهییج کردی . در این زمانه نامرد که حتی بعضیها به فیلم حمله کردن و جایزه رو سیاسی خطابش کردن و بعضیها هم سکوت کردن و یه سری از مسئولین سینمایی هم این وسط به نفع خودشون مطلب نوشتن ، جمله امیر آقایی بازیگر سینما به دیدگاه من نزدیکه که گفته:

"این جایزه هیچ ربطی به کلیت سینمای ایران ندارد و فقط و فقط برای شخص اصغر فرهادی است و حالا به او می گویم که: اصغر فرهادی عزیز! سربلند بمانی که سربلندمان کردی در دنیا و آستین ما هنوز خیس از این غرور است."

و اما اصغر فرهادی ، زاده 1351 و خمینی شهر، لیسانس رشته تئاتر از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران، فوق لیسانس همین رشته از دانشگاه تربیت مدرس ، فعالیت در سینما را از سال ۱۳۶۵ در انجمن سینمای جوان اصفهان آغاز کرد ، که فیلمهای رقص در غبار ، شهر زیبا ، چهارشنبه سوری و درباره الی را نیز در کارنامه داشت تا بحال برنده سه جایزه سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی در سال‌های ۱۳۸۴ (چهارشنبه سوری)، ۱۳۸۷(درباره الی) و ۱۳۸۹(جدایی نادر از سیمین) شده‌است، نخستین حضور حرفه‌ای او در سینما در فیلم ارتفاع پست، ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا در سال ۱۳۸۰ به عنوان فیلمنامه‌نویس بود که البته بعدها فیلمنامه نویسی را با "کنعان" و "دایره زنگی" که این دومی را همسرش کارگردانی کرد ادامه داد. قبل از اینها حتی خودش بازیگر تئاتر هم بوده ، تئاتری به نام "ماشین‌نشین‌ها" در تالار مولوی که وقتی روی سن تماشاگران را در مقابل داشت دو شخصیت را در مقابل لاستیکی وسط سن قرار داده بود ، که آن زمان البته گمنام بودند و به زیبایی نقش آفرینی کردند؛ آن دو بازیگر اصغر فرهادی و پریسا بخت‌آور، همسرش بودند.

حالا برسیم به فیلم آخرش ؛ "جدایی نادر از سیمین" که خلاصه از تندیس حافظ و سیمرغ خودمان گرفته تا بالن طلایی (نانت)، پلنگ طلایی (لوکارنو)، نخل طلایی (کن)، شیر طلایی (ونیز)، خرس طلایی(برلین) ، گلدن گلوب (آمریکا) و هزاران مجسمه‌ی طلایی و نقره‌ای دیگر تا اسکار 2012 ، با کمترین امکانات فنی و مادی ، بیشترین افتخارات را برای خود و بالاترین غرور را برای ما ایرانیان آفرید.

فرهادی پس از گرفتن جایزه اسکار ، خطاب به حاضران در مراسم گفت:

"سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگی کهن کشورم زیر غبار سیاست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند."

اما در آخر این پست ، میخوام توجه شما رو جلب کنم به قسمتهایی از نامه پیمان معادی به آقای فرهادی ، 4 روز قبل از مراسم اسکار که جالب و قابل تامله :

... حس پشت حرف کلاری را بعدا ذره‌ذره لمس کردم که در تماس تلفنی به من گفت تجربه بسیار عجیبی در مورد این فیلم در انتظارمان است ، آنها منتظرند تا ما را ببینند! و این خاصیت فیلم‌های بزرگ است. اصغر عزیز! وقتی وودی آلن که همیشه در نظرم سرچشمه خلاقیت بوده، به واسطه خواهرش برایت پیغام داده بود که طبق معمول نمی‌تواند - یا نمی‌خواهد - به مراسم بیاید ولی دوست دارد در نیویورک ما را ملاقات و درباره فیلم صحبت کند، تازه فهمیدم آنچه از قول او درباره فیلم شنیده بودم، چه معنایی داشت: آلن گفته بود سال‌ها بود نه‌تنها از سینمای ما، بلکه به‌طور کلی از سینما انتظار نداشته که در این دوران بتواند چیزی بیافریند که چنین تاثیری روی او بگذارد! وقتی توماس لانگمن پسر کلود بری، کارگردان و تهیه‌کننده مشهور و تازه درگذشته فرانسوی که خودش تهیه‌کننده فیلم آرتیست و برنده انبوهی جایزه است، می‌گفت همه دارند از محصول من تعریف می‌کنند اما وقتی فیلم تو را دیدم، آرزو کردم که کاش من آن را تهیه کرده بودم، همه چیز داشت معنای کامل‌تری پیدا می‌کرد. وقتی براد پیت می‌گفت شب قبل از برگزاری جلسه مطبوعاتی گلدن‌گلوب، دی‌وی‌دی جدایی نادر از سیمین را در دستگاه گذاشته‌اند و در میانه‌های همان صحنه دادگاه اول فیلم، آنجلینا جولی با دیدن آن جدل زناشویی فیلم را نگه داشته، متاثر شده، فاصله‌ای انداخته و بعد از چند لحظه باز تماشا را ادامه داده‌اند، اطمینانم بیشتر شد وقتی آنجلینا جولی درباره کار بعدی‌ات پرسید و ساده و راحت درخواست کرد که در فیلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی شخصیت زن فیلمت فرانسوی زبان است و گفت تا آن تاریخ می‌تواند زبان فرانسه یاد بگیرد، من غرق در غرور شدم. وقتی مریل استریپ درباره جزییات کارگردانی یا بازی صحنه‌های مختلف فیلم می‌پرسید و با اشتیاق گفت دوست دارد با تو کار کند، وقتی استیون اسپیلبرگ گفته بود که اعتقاد دارد جدایی نادر از سیمین با فاصله زیاد بهترین فیلم امسال دنیاست، وقتی دیوید فینچر نیم‌ساعت وقت گذاشت تا با تو حرف بزند و نظرهایش را بگوید، وقتی چند سینماگر سرشناس می‌گفتند که فیلم را ندیده‌اند اما تعریف‌های زیاد فرانسیس فورد کوپولا را درباره آن شنیده‌اند و خیلی کنجکاوند، وقتی الکساندر پین که خودش گلدن‌گلوب فیلم و کارگردانی را گرفت فقط به دلیل علاقه به فیلم تو در طول آن روزها به یکی از نزدیک‌ترین دوستان هم صحبت‌ات بدل شده بود و در هر دو مراسم گلدن‌گلوب و حلقه منتقدان لس‌آنجلس می‌گفت در طول حرف‌هایت روی صحنه سعی می‌کرده انرژی مثبت به سمت تو بفرستد. وقتی دیگرانی که مجاز نیستم نام‌شان را بیاورم، از فیلمت به عنوان یکی از محبوب‌ترین‌های فهرست شخصی‌شان در دو، سه سال اخیر یاد می‌کردند، تازه درست دستگیرم شد که فیلم در دل آدم‌هایی که سالی ده‌ها فیلم بزرگ و تاثیرگذار می‌بینند یا یکی‌، دوتایش را هر سال می‌سازند، چه مرزهایی را درنوردیده و چه قله‌هایی را فتح کرده است. در مراسم برگزیدگان منتقدان آمریکا که باب دیلن بزرگ ، قطعه جدید بسیار زیبایی را روی صحنه اجرا کرد، ما از لذت شنیدن و دیدن اجرایش حرف می‌زدیم و به ما گفتند اگر می‌دانستید خود باب درباره فیلم‌تان با چه لذتی حرف می‌زد، چه می‌گویید. و این تازه بخشی از آن چیزی است که من شنیدم و دیدم. باقی‌اش بماند برای روزگاری دیگر، مخصوصا داستان تو و رابرت دنیرو که امیدوارم آقای کلاری روزی تعریفش کند. اصغر فرهادی عزیز، در جلسه مطبوعاتی ویژه گلدن‌گلوب، یکی از چهار، پنج باری که حاضران به شکلی استثنایی در میان حرف‌های تو دست زدند، در جواب سوالی بود که می‌پرسید چطور با محدودیت‌های توی ایران چنین فیلمی‌ساخته‌ای. گفتی هیچ‌کس مرا مجبور نکرده بود آنجا با وجود محدودیت‌ها فیلم بسازم، خواست خودم و قصه‌ای که داشتم، طوری بود که باید همانجا و با همان شرایط ساخته می‌شد و برای ساخت این فیلم شما فکر کنید همه چیز همان‌طور که من دلم می‌خواسته فراهم بوده است. گفتی نمی‌خواهم بگویم شرایط فیلمسازی در کشورم آرمانی است، اما تصویری هم که شما از فیلمسازی در ایران دارید، خیلی دقیق نیست. این حرف‌هایت وقتی یادم آمد که لابه‌لای حرف‌ها و کارها و مصاحبه‌های مختلف، به من راجع به طرحی می‌گفتی که قرار است در آینده در تهران بسازی و آن را خیلی دوست داری. حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی تفاوت‌های مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهت‌هایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوت‌ها و فاصله‌ها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند. این روزها که در ایران خبر جوایز فیلم تو حتی مانند نوعی گسترش فرهنگی عمل می‌کند و از جمله، گاهی حتی طیف‌هایی را به پیگیری اخبار فرهنگی وامی‌دارد که به طور معمول هیچ کاری به اتفاق‌های هنری نداشتند، این روزها که تبریک‌های هر همکار و هر دوست، هر رهگذر خیابان و حتی هر بیمار اتاق‌های بیمارستانی که برای بستری کردن و ترخیص پدرم به آن پا گذاشتم، امید را در دل آدم می‌کارد و می‌پروراند، یاد همان حرفت می‌افتم. بله، بین مردمان مختلف دنیا و احساس‌های انسانی‌شان، تفاوت‌ها ناچیز است. اما آن نفعی که گفتی، آنقدر همه جا رخنه کرده که همین مردم این روزها در گذر و خیابان از من می‌پرسند وقتی از آمریکا برگشتی، کاری با تو نداشتند؟ در خود مراسم، چه حال خوبی بود وقتی من هم مثل میلیون‌ها ایرانی حرف‌هایت را موقع دریافت جایزه شنیدم. از آن بالا که چشم می‌انداختی، می‌دیدی همه بزرگان سینما که عمری کارهایشان را دیده‌ای و درباره‌شان خوانده‌ای، بهت زل زده‌اند؛ و انگار عشق و انرژی مردم ایران باعث شده بود ما آنجا محکم بایستیم. آن لحظه‌ای که تو از مردم یاد کردی، می‌دانستم میلیون‌ها نفر در کشورمان هم به ما زل زده‌اند و تو به پشتوانه عشق‌شان، به جای هر عزیز دیگرت از آنها یاد کردی؛ و راستش اصغر، آن بالا چه حالی داد ایرانی بودن. قدر و منزلتی که تو برای این مردم قایلی، زمانی با آن نمایندگی کردن به‌درستی پیوند می‌خورد که حرف آن منتقد آمریکایی را به یاد بیاوریم؛ که در یادداشتی بر جدایی نادر از سیمین نوشته بود: «اگر می‌خواهید تهدیدی نثار این کشور کنید، بهتر است قبل از آن این فیلم را ببیند، تا بدانید با چه مردمانی روبه‌رویید، تا در تصمیم خود تجدید‌نظر کنید.» اینکه یک فیلم بتواند چنین دستاوردی، چنین تاثیری داشته باشد، یعنی اینکه تو بارها بیشتر از آن جمله‌هایی که در ستایش مردمان دیارمان می‌گویی، دین خودت را به آنها ادا کرده‌ای. حالا دیگر واقعا مهم نیست که فیلم در یکی از دو رشته «فیلم خارجی» و «فیلمنامه» که نامزد شده، جایزه آکادمی را بگیرد یا نه. مهم‌تر این است که این فیلم در طول این مدت به این مردم امید، اشتیاق و افتخار بخشید. برای همین امید، اشتیاق و افتخار است که می‌خواهم با صدایی صد بار بلندتر از آن فریادی که بعد از جایزه گرفتنت در جشنواره برلین، در سالن برلیناله پالاس برآوردم، فریاد بزنم: اصغر؛ خیلی چاکریم!


کلمات کلیدی: اجتماعی ، سرگرمی
 
جدایی نادر از سیمین
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸ 

جدایی نادر از سیمینبگذریم از چرایی توجه بیش از حد مسوولین به نحوه اکران فیلم اخراجی ها 3 ، که تقریبا دو ماه ونیم سه تا از سینماهای شهرمون رو قرق کرده بود و باعث شد انتظارمون یه خورده طول بکشه اما بالاخره بعد از چند ماه انتظار هفته قبل با خانمم رفتیم آخرین ساخته "اصغر فرهادی" که فقط 3 هفته !!! میهمان شهرمون بود رو دیدیم . خیلی خوشمون اومد. تو این روزای قحطی فیلم ارزشمند که فیلمای سخیف کمدی عین تار وعنکبوت ،بیمارگونه فکر مردم رو می تنند و بقای سینما رو بالاجبار دنبال می کنند، واقعا یه سر وگردن بالاتر بود. ریتمش ، ضرباهنگش خیلی شبیه "درباره الی" بود. سکون نداشت ، هیچ جایی خستگی رو احساس نمیکردی. فیلمش ظاهرا درباره جدایی نادر بود از سیمین  اما چیزی که بیشتر از همه به چشم من اومد و لذت بردم ، نوع برخورد و رفتار دو خانواده با  بچه هاشون بود و شاید هم مقایسه این رفتارها که هردو هم دختر با سنین مختلف بودند. والبته احترام و احساس وظیفه نادر نسبت به پدر پیر و بیمارش.

در جاهای مختلف فیلم حس احترام نادر به دخترش ، که با بازی خوب "پیمان معادی" تکمیل شده بود به بیننده منتقل میشد. سکانسهای زیادی هم داشت که انگار خواهان تامل بیشتر مخاطب به آنها بود :

سکانس پمپ بنزین و درخواست نادر از دخترش برای پس گرفتن باقیمانده ناچیز پول بنزین و دادنش به خود دختر ،اعتراف به دروغ نادر در مقابل دخترش در مورد دانستن بارداری پرستار خدمتکار، عدم درخواست نادر از دخترش  به دروغ گفتن به قاضی در سکانس بازجویی آخر قاضی از دختر، اشکهای دختر در تنهاییش با نادر داخل ماشین پس از گفتن دروغ به قاضی ،مشکل اقتصادی شهاب حسینی که او را مجبور به پیگیری دیه زن و در واقع برای پول کرده بود ، اصرار به مشاجره نکردن نادر با سیمین در مقابل دختر و در عوض مشاجره راحت و بی پروای شهاب حسینی با همسرش در مقابل دخترشون و دروغ گفتن راحت این خانواده به او و همینطور پایبندی به مذهب و لقمه حلال که شاید کلید حل معمای فیلم بود و بسیاری از سکانسهای دیگه که مجال و تحملش نیست.

 

در آخر بعد دیدن فیلم ، یاد فصلی از کتاب"پیامبر " از "جبران خلیل جبران" افتادم که درباره فرزندان نوشته بود:

فرزندانِ شما فرزندانِ شما نیستند.
آن ها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.
آنها به واسطه ی شما می آیند، اما نه از شما،
و با آن که با شما هستند، از آنِ شما نیستند.
شما می توانید مهر خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را،
زیرا که آن ها اندیشه های خود را دارند.
شما می توانیـد تن آنها را در خانه نگاه دارید، اما نه روحشان را،
زیرا که روح آن ها در خانه ی فرداست، که شما را به آن راهی نیست، حتی در خواب.
شما می توانید بکوشید تا مانند آنها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانند خود سازید.
زیرا که زندگی وا پس نمی رودو در بند دیروز نمی ماند.
شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد.
کمانگیر است که هدف را در مسیر نا متناهی می بیند، و اوست که بادست قدرت خود شما را خم می کند تا تیر او را تیز پَر و دور رس به پرواز درآورید.
بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد؛
زیرا او هم به تیری که می پَرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند.


کلمات کلیدی: اجتماعی ، سرگرمی ، ادبی
 
MP3
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱ 

این پست هیچ ربطی به موسیقی و آهنگ و اینجور چیزا نداره ، به تنبلی خودم مربوطه،خودتون می فهمید! الان ساعت 10 صبح روز سه شنبه 11 آبان ماه 1389 هست و من بدون اینکه مرخصی استحقاقی رو استفاده کنم تو خونه ام. جالبه نه ! دارم آهنگ عادت شادمهر عقیلی رو گوش میکنم و بهترین موقعیت برای اینکه با فراغ بال از هر دغدغه ای، بتونم بنویسم. راستش رو بخواید سرماخوردگی واگیردار و شدیدی امونم رو بریده بود که آقای دکتر، سه چهارتا از اون پنی سیلینهای 3-3-6 (یک میلیون و دویست خودمون)  رو که به قول پدرم گاو رو میخوابونه ، تجویز کرد به اضافه یک روز استراحت که میشه مرخصی استعلاجی و برو حالشو ببر!!!!!

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم. از آخرین باری که نوشتم مدت زیادی میگذره و جریانات ، قطارگونه هوهو و چی چی کنان ، اومدن و رفتن و من هم فقط نگاشون میکردم.اگه میخواید خوب متوجه شید نظر خواهرم زینب رو تو پست قبلیم گذاشته و حسابی منو شرمنده کرده بخونید . درگیری شدید کاریمون  تو پیک بار تابستون که اکثر اوقات گوش به زنگ کشیک بودن یا نبودن خودمون بودیم، اسباب کشی به آپارتمان جدید و کوچیدن به جایی تازه (چقدر ضد حال بود) . از دست دادن مادربزرگ خانمم که زنی بود بسیار مهربون و ساده و بی غل و غش که بخاطر سهل انگاریهای ناخواسته عده ای وجود نازنینش رو دیگه احساس نمی کنیم. اقدام به خرید آپارتمان از تعاونی شرکت و رفتن زیر بار قسطهاش ، قتل دختری جوون توسط برادرش تو آپارتمان برادر بزرگترم تو تهران، تولد برادرزاده عزیزم یکتا جون، مشغول بودن و نگرانی خواهرم برای کنکور سراسری، رفتن خودم به ماموریت کاری تبریز و بازدید از نیروگاههای خوی و بناب که کلی مطلب داشت برای نوشتن و هنوز هم داره البته ، برد یک بر صفر استقلال جلوی پرسپولیس ( قابل توجه قرمزا) و دیدن فیلم ملک سلیمان ، قبول شدن خواهرم تو کنکور امسال و بعدش هم سفر دو هفته ایمون به شمال و برگشتن و دریغ از دیدن یک قطره بارون . قابل توجه خوش شانسها که فردای روز برگشتمون کلی بارون بارید و ....

 الان هم که دارم مینویسم یکی از دوستای باحالم که فامیل هم هستیم و علاقه خاصی به جواب سوالات شرعی داره!!! آدرس وبلاگ تازه تاسیسش رو پیامک کرد(اینجا رو کلیک کنید). باحال بود از اسمش و وجه تسمیه اش خوشم اومد.

2 ساعت بعد:

رفتم پست جدید رو آپلود کنم که دیدم خط تلفنمون یک طرفه شد و اینترنت تعطیل. یاد حسنی افتادم و مکتب و جمعه و اینجور چیزا!!! می فهمید که؟ یه تماسی با مدیر مجتمع گرفتم و جریان بدهی قبلی مستاجر سابق واحدمون رو گفتم و قرار شد که پیگیری کنه و ما هم منتظریم ببینیم چی میشه!

 حالا جریان عنوان پست رو فهمیدید . اگه آره نظر بذارید.


کلمات کلیدی: روزانه ، خاطرات
 
روزت مبارک
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤ 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن ، پسری را از خواب بیدار کرد .
پشت خط مادرش بود .
پسر با عصبانیت گفت :
چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت :
25 سال پیش در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی،
فقط خواستم بگم تولدت مبارک...!
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت، وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت
میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت...
ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...!

پی نوشت : این متن رو که خیلی زیبا بود، حیفم اومد که بقیه نخونن و  از دوست  جوان هنرمندم " امجد حلبی نژاد " که ازش سپاسگزارم کپی پیست کردم. روز زن رو  به همسرم که سختیها و تنهاییها رو تحمل میکنه و همینطور به مادر عزیزم تبریک میگم و آرزوی سلامتی و تندرستی برای تمام مادران دنیا دارم.


کلمات کلیدی: اجتماعی ، مناسبتها
 
بازگشت
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤ 

"تو هم دیگه شورشو درآوردی با این وبلاگت..."

این جمله ای بود که خانمم مخصوصا این اواخر زیاد استفاده میکرد. دوستان هم لطف داشتن و با ایمیل و کامنت تذکرات لازم رو میدادند. ازهمه دوستان به خاطر اینکه نتونستم به وبلاگشون سر بزنم شرمنده ام. از زنگ نقاشی ، از علی پاتیناژ ،حسین باغ نظر ،از محسن پسر نیک، از سپیدار عزیز ،از علی دانش ایرانی و پوریای عزیز و پسر خورشید و خیلیهای دیگه. راستش زمستون سال قبل که درگیر بازسازی واحدهای نیروگاهی برای پیک بار فصل گرما بودیم و حسابی سرمون تا روزهای آخر شلوغ بود . عیدی هم یه هفته ای رفتیم شمال و بازم که برگشتیم همون آش و همون کاسه. اول اردیبهشت هم یه ماموریت 3 هفته ای رفتیم بندرعباس و الان که چند روزیه برگشتیم و یه خورده فشار کار کمتره.

اما دلیل اصلی نوشتنم شاید برگرده به کسالت رفع شده یه دوست قدیمی که چهار سال دبیرستان با هم بودیم و تو یه کلاس. منتها ایشون روبروی ما تو جایگاه معلمی و ما هم شاگرد. روزهای خوبی که شاید اون موقع خیلی عادی و روزمره بود اما الان خاطره اس.یادم میاد یه روز تو زمین والیبال هم تیمی بودیم و من پاسور و شما اسپکر. یا اون روزی که تو کلاست بچه ها گیر دادن صدای بم یکی از معلمهای تاریخ ،( آقای هاشم پور) رو تقلید کنم و شما هم اجازه دادی و البته بعدش هم رفتیم به آقای هاشم پور گفتیم. یا جریان روشن نشدن ماشین معروفت وکمک بچه ها و آخرش هم گودبای پارتی تو جنگل شهید زارع که رفتی و دیگه با کلمات همدیگر رو دیدیم. جهانگیر عزیز هرجا هستی سلامت و موفق باشی. روز معلم که نرسیدیم  بهت تبریک بگیم. ازهمینجا به شما و تمام معلمهای عزیز تبریک میگم. راستش هفته معلم من بندر عباس بودم ،وگرنه حتما یه پست میذاشتم چون یه جورایی تو فامیل هم فرهنگی زیاد داریم و من فقط موفق شدم به پدرم تبریک بگم و به برادرم sms  دادم که البته ظاهرا ارسال نشد!!!. تازه داییها و عموها هم بماند. خلاصه جهانگیر عزیز  بیشتر مراقب خودت و سلامتیت باش.

آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست        هرکجا هست خدایا به سلامت دارش


کلمات کلیدی: روزانه ، خاطرات
 
طرح یک مساله
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩ 

چند وقتیه که معدودی  از بازدیدکنندگان و دوستان اعلام کردند که چند وقتیه که پستهای جدید وبلاگم (تساپه) رو بهش دسترسی ندارن و فقط مشاهده میکنند که تیتر آخرین پست عوض میشه و مطلب همون پستهای قدیمه. و با هر پست جدید تنها تغییری که مشاهده میکنن همین تغییر تیتر آخرین پسته.

سه روش برای حل این مشکل پیشنهاد میشه:

1- تمام دوستان دارنده این مشکل از مرورگر Internet Explorer استفاده میکنند. پیشنهاد میکنم که از مرورگر Mozila FireFox استفاده کنند که مشکلشون قطعا حل میشه.

2- روش گذاشتن پست در پرشین بلاگ هم باید عوض بشه که از طریق آیکن w (کپی از Word) در مدیریت مطالب باید منتقل و کپی بشه ، نه از طریق کپی مستقیم در صفحه مرکزی ، که این البته مربوط به من یا مدیر وبلاگ میشه که قطعا این کار رو انجام میدم تا دوستان علاقمند به IE و اونایی که به فایرفاکس دسترسی ندارن متضرر نباشن. ولی توصیه میکنم با توجه به اینکه میکروسافت به این مشکل توجه نکرده لااقل این دوستان توجه کنند و مرورگرشون رو عوض کنند!!!!!

3- شخص بروز کننده وبلاگ (من یا همان مدیر وبلاگ) از طریق مرورگر IE ، اینکار رو انجام بده که با توجه به سرعت و  رتبه جهارم رده بندی این مرورگر به مذاق من یکی خوش نمیاد.

نتیجه گیری اخلاقی!!!! :

 لذا با توجه به جمع بندی جمیع مطالب ، جهت دیدن همه پستهای وبلاگ اینجانب، مورد یک رو برا شما و دومی رو برا خودم توصیه میکنم ، چرا که امتحان شده و قطعا جواب میده. اگه غیر اینه منو در جریان بذارید. البته دوستانی که اصرار به استفاده از IE  دارن نمیتونن 11 پست اخیرم رو ببیننن ولی خوب از این به بعد چرا!!


کلمات کلیدی: روزانه
 
این روزها
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳ 

از اونجایی که وقت آزاد خیلی زیاد دارم و نمیدونم چیکار بکنم، در راستای جلوگیری از حیف و میل شدن اوقات طلایی، والیبال کم بود ، یه ورزش دیگه هم اضافه کردیم. امروز دومین جلسه باشگاه بدنسازی رو به اتفاق همکارا و به توصیه همسرم رفتم و تو حرکات هوازی رو وسایل دوچرخه و ترید میل و .... تا میتونستم کالری سوزوندم. تا جایی که بر و بچ مانع شدن و گفتن همین قدر هیکلی کی داری همش میسوزه، نه اینکه خیلی هیکلی و چاق هستم، نگران شدن طفلیا!!!خلاصه این همه بدنسازی برای یه استراحت دو هفته ای لازمه.

فردا برای شرکت تو سمینار تخصصی تعمیرات و نگهداری واحدهای گازی آلستوم (GE F9) ، داریم میریم تهران، نیروگاه طرشت.ضمنا دو سه روزی به اینترنت دسترسی ندارم. از اونطرفم اگه خدا بخواد عازم دیار طبرستان هستیم بعد 5 ماه. یه مرخصی دو هفته ای و مابقی قضایا.

که مازندران شهر ما یاد باد                          همیشه بر وبومش آباد باد


کلمات کلیدی: روزانه ، ورزشی
 
مشغله زیاد
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢ 

بعد از دو هفته کار بی وقفه نیروگاهی ( که به خاطر بازدیدهای میاندوره ای واحدهای بخار و گازی با هماهنگی دیسپاچینگ ملی* خروج داشتیم ) خلاصه امروز رو تونستم هماهنگ کنم تا سر کار نرم ، هرچند کار ادامه داره. این مشغله زیاد طوری شده بود که 6 صبح میرفتم و 8 شب خسته و کوفته برمیگشتم و حسابی روزهای خسته کننده ای رو هم من و هم خانمم پشت سر گذاشتیم ، که هرچند خیلی بهش سخت گذشت ولی زیاد شاکی نشد. البته تنها بودنمون تو یزد هم مزید بر علت بود.

امروز با خانمم رفتیم بیرون و گشتی زدیم و خریدی کردیم و موقع برگشت یه کتابفروشی رفتیم و یکی دو تا کتاب زبان انگلیسی و همینطور یه کتاب  رمان خوب رو  به توصیه خانمم خریدیم که بخونیم. نه اینکه وقت خیلی زیادی داریم گفتیم خلاصه یه جوری پرش کنیم دیگه!!!!

از شنبه یعنی دو روز دیگه یه دوره آموزشی Fire Fighting داریم که آقای "کلاوس وندت" از آلمان مدرسشه و چهار روزی رو در خدمتش هستیم. این یعنی تعطیلی یکشنبه روز عید غدیر هم مالیده است . عیدتون پیشاپیش مبارک.

 پی نوشت:

*دیسپاچینگ ملی: مرکزی در تهران که هماهنگ کننده  بین نیروگاههای کشور جهت تعیین زمان در مدار بودن یا خروج  آنها جهت تعمیرات یا نیاز شبکه سراسری برق در وزارت نیروست.


کلمات کلیدی: روزانه
 
کوهنوردی
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩ 

شیرکوهجای  همه تون خالی ، چند وقت پیش ، آخر هفته ای ، با همکارامون رفتیم قله شیرکوه یزد. هرچند حسابی درمونده شدیم و چهارساعتی تو سرمای ارتفاعات تا قله تو راه بودیم ، اماخیلی حال داد . دیدن زیبایی منظره صخره ای کوه و نجابت "گردنه نجیب" شیرکوه ، ابهت گیرای طبیعت ، گپ و گفت تو راه ، چرند و پرند خودمونی بچه ها که لازمه همچین گردهمایی هاست ، همخوانی آوازهای محبوب بچه ها که با همراهی یکی دوتا از بچه های خوش نفس و خوشصدا همراه شد خیلی به همه چسبید. یه تعداد کم آوردن و جا موندن ، یه سری از جمله بعضی از خانوما  که عجیب هم بود، آهسته و پیوسته میومدن که یه ساعتی بعد ازما رسیدن، چند نفری از آدمای مسن که کسی فکرشو نمیکرد از ما سرحال تر و قبراق تر جلو میزدن.

 یکی از چیزایی که برام جالب بود یاد گرفتن نحوه صعود و کلنجار رفتن با موانع طبیعی و مقایسه اونا با زندگی روزمره همه مون بود که با بچه ها هم مطرح شد. شما هم به این موارد دقت کنید و هرجور که دوست دارین به شباهتاش به زندگی فکر کنید و مقایسه کنید. اگه یه چیزایی جدید به ذهنتون رسید هم به اشتراک بذارید.

- همیشه راه نزدیک ، راه مطمئنی نیست.

- در مورد توانایی افراد ،حتی خودت زود قضاوت نکن.

- صرفا بزرگی صخره ، نمیتونه دلیل خوبی برای قابل اتکا بودن اون باشه.

- برای عبور از هر مانع راههای زیادی وجود داره .

- فقط به فکر رسیدن به قله نباش ، از تک تک لحظات صعود لذت ببر و به اطرافت و اطرافیان بیشتر توجه کن.

- خودت رو بنداز تو سختی، هرچی بیشتر جلو میری ، مشکل بزرگ کوچیکتر جلوه میکنه.

- قدرت ، تمرکز و انرژیت رو برای مسیر تقسیم کن.

- جبران خلیل جبران یه جمله داره با این مضمون که میگه :

اگه میخوای دوستت رو بیشتر بشناسی، مدتی ازش دور باش، همونطور که هرچی از قله به سمت دامنه کوه میری به ابهت کوه بیشتر پی میبری.

چند بیت مرتبط از حافظ هم به ذهنم رسید که حالشو ببرید:

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد                          ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت                تا در آب و آتش عشقت گدازانم چون شمع

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه                          شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


کلمات کلیدی: اجتماعی ، ورزشی ، خاطرات
 
لذت از دقیقه ها
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢ 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد. این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

ترجمه از علی رادبوی
بنقل از Effective club


کلمات کلیدی: اجتماعی ، روزانه
 
مهدی آذر یزدی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩ 

مهدی آذر یزدی نویسنده پیشکسوت ادبیات کودک صبح پنج‌شنبه 18 تیر ماه درگذشت.آذر یزدی

وی مدتها بود از عفونت ریه رنج می برد  و در سن 87 سالگی در بیمارستان آتیه‌ تهران درگذشت.

پیکر این نویسنده فقید  ساعت 9 صبح روز شنبه 20 تیرماه از مقابل خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) به سمت قطعه‌ هنرمندان بهشت زهرا (س) تشییع خواهد شد.
مهدی آذریزدی به گواه شناسنامه متولد سال 1301 در خرمشاه بود. این نویسنده که چندی پیش از یزد نزد پسرخوانده‌ خود به کرج آمده بود، پس از جراحی پا، به علت عفونت ریه و کهولت سن در بیمارستان بستری بود. همچنین دهم تیرماه به منظور ایجاد مجرایی از ناحیه‌ گلو برای تنفس بهتر و کار گذاشتن دستگاه مخصوص برای تنفس، تحت عمل جراحی قرار گرفت.
مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» از مشهورترین آثار  آذر یزدی بود که وی در آنها به بازنویسی قصه های کهن برای کودکان پرداخته بود.


کلمات کلیدی: ادبی ، مناسبتها
 
حق و باطل
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩ 

مطهری در کتاب "حق و باطل" جملاتی به این مضمون نوشته  :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که : چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند....

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است ..

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود

و این نشانه یک جامعه مرده است

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .


کلمات کلیدی: روزانه ، اجتماعی ، مناسبتها
 
ماموریت
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢ 

دوستان و پیگیران عزیز وبلاگ! مجددا سلام

 در حدود ٢٠ روزی که در ماموریت کاری بندرعباس بودم، دوستان ابراز لطف کردند و ما رو شرمنده خودشون کردند. دیروز برگشتم و ایشالا دوباره پیگیری میکنم.

ضمنا آرزوی انتخاب رییس جمهوری مقتدر و لایق و اندیشمند که ایران و ایرانی به داشتنش در هر کجای دنیا افتخار کنه دارم. فردا رو از دست ندید و سکوت نکنید.


کلمات کلیدی: روزانه
 
ابدیت
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸ 

اینروزها خبر درگذشت افراد معروف زیاد شنیده میشه. مرحوم "بیژن ترقی" ترانه سرا و شاعر ایرانی و دیروز که ...

پیمان ابدیدیروز خبر فوت "پیمان ابدی" رو که روی خروجی خبرگزاری ها دیدم حسابی حالم گرفته شد. کارگردان حرکات اکشن و بدلکار معروفی که سابقه کار تو سریالهای معروف "هشدار برای کبری 11" و "پلیس بزرگراه" و... داشته .جوون 37 ساله ای که به چهار زبان زنده دنیا مسلط بود و به گفته دوستانش رشته روانشناسی رو تا دوره دکترا پیگیری کرده بود. از سال 85 به ایران آمده بود و به گفته خودش قصد آموزش دانش بدلکاری به هموطناش رو داشت. فیلم کوتاه «آوانتاژ» به کارگردانی «علی احمدزاده»، شنبه (19اردیبهشت) ، با جلوه‌های ویژه‌ای از مرحوم «پیمان ابدی»فردا راس ساعت 17 در سالن سینما حقیقت مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی به نمایش درمی آید.

یادش گرامی و خدایش رحمت کند.


کلمات کلیدی: روزانه ، اجتماعی ، ورزشی ، مناسبتها